اتفاق عجیبی نیست اینکه من و تو هر روز پشت میز کنار آشپزخانه مان مینشینیم و نهار میخوریم و حرف میزنیم. اتفاق عجیبی نیست که هر روز غروب با یک بشقاب میوه یا یک سینی چای به اتاقم می آیی و روی تختم مینشینی.اتفاق عجیبی نیست تنها یک قرار ساده است که سالهاست تکرارش میکنیم. گاهی از روزمرگیها میگوییم و میرسیم به خاطره هایی از سالهای دور و نزدیکمان که همه اش در حضور یک نفر که دیروز بود و امروز نیست٬ مشترک است. گاهی حرف از کارها و خریدهاست و گاهی حرف از برنامه های من و تصمیم های توست.گاهی هم تنها مینشینیم ...اتفاق عجیبی نیست که از راه رسیده نرسیده برایت تعریف کردنی ها را تعریف میکنم. اتفاق عجیبی نیست اینکه گاهی دلخوریهای ساده و کوچکمان را با طعم دوست داشتن قورت میدهیم. گاهی ساده و گاهی سخت.اتفاق عجیبی نیست اینکه به صدای هم٬ به فراز و فرودش ٬ به تاکید و تردیدش خو گرفتهایم. اینکه میدانم کجای جملهات را با تاکید میگویی و کجای جمله را رها میکنی در امتداد واژهها. اتفاق عجیبی نیست دوست داشتن این کنار هم نشستنها. که همین بودنهای کوتاه ما را به بودنی عمیق رسانده است حالا. می دانی٬ دلخوشیام چشمهایم هستند که این لحظهها را میبینند و باور میکنند که زندگی تعریف غریبی ندارد و ترسم از روزیست که مثل پدر ترکم کنی ...فکر کردن به این ترس را دوست ندارم. هرچه است دوست داشتن این روزهاست و تکرارش در امتداد روزهای عمر. اتفاق عجیبی نیست با این همه ساده به دست نیامده و ساده از دست نمیرود. - روز مادر به همه ی مادرا مبارک به خصوص به مادرایی که هم مادرن هم پدر مثل ایران بانو ی من - - بهم ریختگی ذهن را گاهی با هیچ خط کشی نمیتوان مرتب کرد. باید رهایش کنی تا خودش آرام شود...ذهن بهم ریخته ایی دارم این روزا ٬این خط ها رو هم در اوج بهم ریختگی نوشتم حضور کمرنگمو ببخشید ... ابتدا لازم است اعتراف کنم که "خوشا نظر بازی ها ..." و باقی اش چندان مهم نیست ! دلیل این اعتراف هم این است که این روزها چیزهایی می بینی که در اصل نباید ببینی و البته برعکس . در این راستا ٬ تنها کاری که از دست اینجانب بر می آید این است که "دمت گرم" ی نثار چشم و دیده کنم و بی سر و صدا بروم دنبال کارم . و در ادامه هم چنان لازم است اعتراف کنم که هنوز نمایشگاه کتاب نرفتم و هر شب به صورت خیالی سرکی به غرفه های مختلف می زنم و آرزو میکنم کاش نمایشگاه کتاب برایم شور شوق سابق را داشت! اما در بخش بعدی لازم تر است اعتراف کنم که این روزها ٬ علاوه بر مقوله حساس "نظر بازی" - چه آشکارا چه پنهانی - که به راستی یک مد روز و تا حدودی تهاجم فرهنگی است ٬ موضوع دیگری هم بدجوری در چشممان می رود . آنهم بحث شیرین "اعتماد به نفس" است!که عجب حکایتی است این مقوله . دلیل طلب ننمایید که می مانم چه بگویم ! از خوش خوشان های به قول امروزی ها پوشالی بگویم یا از اعتماد به نفس های بسته ای صد تومان در جیب و یا شاید از اعتماد به نفس به فتح فا ؟! کلا بهتر است نگویم دیگر . شما که خود استادید و عمق ماجرا را درک خواهید کرد! و در پایان اعتراف می کنم که دیشب برای به روز رسانی خودم ٬ساعتی نشستم ونوشتم و اشک ریختم و لبخند زدم و سکوت کردم . یادم افتاد چه روزگاری گذشته و من چه چیزها دیدم و چه چیزها که ندیدم!! و نتیجه این گفتمان دوستانه با خودـ درون این جمله ی فلسفی شد که بعدها در تاریخ از من به یادگار می ماند : "وقتی به چگونه سپری شدن زندگیت فکر کنی ٬احتمالا دیگر نگران چه طور سپری نشدن آن نخواهی بود! " - با این اوصاف ٬ لازم است شما هم کمی اعتراف کنید ... - -اینجا فراموش نشود همچنان!بجنبید که شاد بودن این روزها کمه ها!!از فرصت ها باید استفاده کرد! این روزها کسانی که به من نزدیک ترند خستگیام را خوب حس میکنند. برخی ساده میببینند و ساده می گذرند و برخی مهربانانه می بینند و صبوری می کنند. بعضی ها حسابی دوستند و نگفته تا عمق احساسم را میخوانند...بعضی ها دوست نما هستند و فقط به وقت خوشی هایم یا غم هایشان میشناسندم! این روزها خستگیهایم را پشت لبخند پنهان میکنم.این کار را دوست دارم! خستهام اما خیلی ها میگویند "حرفی نزن و صبور باش!!" و من مثل همیشه میگویم "چشم!!" :) - اینجا فراموش نشود از بچگی رابطه ی خوبی با معلم هام برقرار میکردم این خوبی روابط تو دبیرستان خیلی پر رنگ تر شد اکثرا هم با معلم های عربی و ریاضی خیلی جور میشدم!و البته اونا هم باهام جور میشدن!(خیلیا این روابط و میذاشتن پای خودشیرینی!:دی) گل سرسبد همه ی این معلم ها معلم ریاضی ۲ و حسابان و جبر خانوم ک... بود که بی نهایت دوستش داشتم و دارم! شاید ازونجا شروع شد که سال اولی که شاگردش بودم و بابا رو از دست داده بودم تو ساعت های غیر کلاس باهام خیلی حرف میزد و سر کلاسم با چشماش یه جور خاصی باهام همدردی میکرد!سال سوم رابطمون خلی بیشتر شد شاید ازونجا بیشتر تر شد که به دلیل خطم و نظمی که تو نوشتن سوالای حسابان و جبر داشتم و اون می پسندید از من خواست تا توی نوشتن سوالای کلاسی کمکش کنم و یا شاید ازون روزی که بعد از کلاسای فوق العاده چون هم مسیر بودیم به من و زینب پیشنهاد داد که میرسونتمون و تو راه از خیلی چیزا حرف میزدیم...شایدم از اون روزی که حال دختر یکی یه دونش خوب نبود و من دلداریش میدادم که خوب میشه اینقدر نگران نباش... و حتی شاید ازون روز صبح اربعین که اومد دم خونمون آش نذری ببره و بعدش یه چیزایی در مورد زندگیش بهم گفت !....نمیدونم درست نمیدونم از کجا شروع شد اما از هرجا که شروع شد الان حدود ۶/۷ ساله که هست و این بودنشو دوست دارم!همیشه روزای خاص وقتی اس ام اسشو میبینم که به یادمه و بدون اینکه ازش بخوام به یادم بوده و برام دعا کرده کلی خوشحال میشم!احساس میکنم مدتیه نسبت بهش بی معرفت شدم...برای جبران تصمیم دارم حتما به زودی بهش سر بزنم :) - اکثر معلمای دبیرستانمو دوست داشتم به ویژه معلم ساده و دوست داشتنی فیزیک که تنها معلمی بود که ۴ سال دبیرستان همراهمون بود!ماه بود!ماه به معنای واقعی!فقط کمی ژولی پولی بود بنده خدا:دی هنوزه که هنوزه گاهی وقتی وارد آسناسور میشم یاد مسئله هایی که در مورد شتاب آسانسور بین نیمکت ها راه میرفت و میگفت میفتم!یا منفی هایی که تو دفترش برامون میذاشتو تا حواسش نبود ما مثبتش میکردیم!:دی معلم های هندسمو زیاد دوست نداشتم ولی چون عاشق هندسه بودم همیشه تو ذهنم میمونن!معلم شیمی...ادبیات...عربی...بینش ...ورزش...یاد همشون بخیر و روز همشون مبارک! - - روز یه معلم ویژه رو هم تبریک میگم نه به این خاطر که دبیر ریاضیه و با اینکه من هیچ وقت سر کلاسش ننشستم ولی همیشه باهام ریاضی کار میکرد!به این خاطر که بهترین معلم زندگیم بوده و هست!: " مریم بانو بهترین معلم دنیا روزت مبارک." نیاز شدید و فوری به یه آشنا به زبون ایتالیایی دارم!!! لطفا ایتالیایی بلدا سریع اعلام وجود کنن!! گاهی دو خط می نویسی و می اندازی در
رودخانه ای به امید آنکه آب ٬
تلخی حرفهایت را بشوید . و گاهی روی بخار شیشه چند جمله ای می نویسی به
امید آنکه زود از جلوی چشم ها پاک شود و شاید زمان دیگری بخوانندش . و همه ی
این حرف ها و فکرهای سرگردان یک نشانه است از تو و آدمهایی که دنیای عجیبی
دارند
این روزها با خواسته های معلق و نخواستن های مکرر . دنیایی که درست همان
چیزی را سر راه آدمها می گذارد که نمی خواستند و گاهی همان چیزی را از سر
راهشان دور می کند که یک عمر به خواستنش امیدوار و دلخوش بوده اند . حرف ها
و فکرهای سرگردان من این روزها اول هر مکالمه یا هر کدام از کارهایم که
بیاید ٬ تعلیقی می سازد از جنس
خستگی هایم که فهمیده ام مهم نیست تو برای خوب بودن همه چیز و حتی خوبی خودت چقدر تلاش کنی
٬ مهم این است که دست های دیگری خوبی ها را تعریف می کنند . و گاهی آن
طوری که انصاف نیست ! و باز صبر داشته باش و سکوت کن و خیره شو و لبخند بزن . و شاید روزی کسی
برسد و همه ی این حرف ها و فکرهای سرگردان را راهی خانه کند ... و کاش! - دست خط ها رو میتونید اینجا ببینید. خیلی حس پست نوشتن نبود و نیست اما به احترام چیزی که سال هاست شده بخشی از زندگیم در حالت نیمه جان و خسته و سرشار از خواب میشینم پای سیسنم و مینویسم!: سال ها پیش بود که تصمیم گرفتم فقط به خاطر بابا در دبیرستان برم رشته ی ریاضی فیزیک که نهایتا اونو به خواستش برسونم و برم رشته ی عمران!...اما طی یکسری اشتباهات انتخاب رشته ایی٬هیچ کدوم از عمران های سراسری قبول نشدم و ازونجایی که آزاد برای دخترا عمران نداشت به اصرار خواهرم رفتم معماری!یادمه روزای اول خیلی ناراحت بودم!چون دلم پیش عمران بود! حتی روزای اول گریه میکردم!اما کم کم دیدم وای خدای من همه ی زندگی رو به معنای واقعی میشه تو معماری دید! روز به روز عاشق تر شدم حتی در شرایط سختی که روزهای اول تحصیل در این رشته داشتم!.... خیلی ها معماری رو به خاطر کلاسش و اسم و رسمش انتخاب میکنن٬خوشحالم که علت انتخاب من اینا نبوده :) ایران ما سرشار از معمارای خوب بوده مثل حسین امانت که برج آزادی رو ساخت٬کامران دیبا که موزه هنرهای معاصر و ساخت٬هوشنگ سیحون که معمار مقبره و یادبود هاست و کارای زیادی تو ایران دارخ مثل مقبره کمال الملک٬هادی میرمیران و... که اینا یا از ایران رفتن یا از دنیا!! و حالا ایران ما سرشار هست از اساتید معماری که فقط شعار میدن و شعارهاشون در طول ۴ سال به خورد ما میدن!!(البته بلانسبت تعداد انگشت شماری از اساتید که هنوز با چنگ و دندون هویت معماری رو دارن نگه میدارن!) - به هر حال سوم اردیبشهت در کشوری که معماریش رو پایه های قویی مثل پاسارگاد و چغازنبیل و تخت جمشید و آپادانا و نقش جهان و باغ های ایرانی و ...استواره٬و ادامش به تقلید کورکورانه از غرب با برج های نما شیشه ایی و کامپوزیت و سنگ گرانیت و ...قد کشیده! روز معمار نامگذاری شده. و لاجرم باید این روز رو در این کشور گرامی داشت به امید اینکه شاید روزی برسه که با افتخار بیشتری در این روز از رشتمون دفاع کنیم!چرا که کم چیزی نیست که تمام زندگی مردم و خلق آسایش و رفاه و آرامششون دست تو باشه! - - و نهایتا : آدما همه معمارند؛معمار مسجد خویش؛نقشه این بنارا خدا کشیده است.مسجدت را بنا کن پیش از آن که آخرین اذان را بگویند. - - - دوستای معمار عزیزم روزتون مبارک .به ویژه به معماری که در اکثر روزهای معمار شدنم همراهم بود و کلی خاطره داریم باهم :"خانوم آرشیتکت فرشته!!همونی که همه میشناسنش:دی" ٬ مدت ها پیش ازم خواست این آهنگ و به درخواستش در وبلاگم بزارم!و حالا به درخواست خودش تقدیم به خودش لیدیز اند جنتلمن هایی که مسابقه و بازی و سرگرمی و اینچیزا رو دوست دارین بشتابین که خبرهای خوبی در راه است!فعلا نمیتونم خبر دقیق رو به اطلاعتون برسونم ولی عجالتا با توجه به این لینک دست خط های زیبا و حتی نازیبای خود را ارسال کرده تا همزمان با رونمایی از دست خط های شما یه چیز خوب دیگه هم رونمایی بشود! - زیاد سوال نکنید چون زیاد نمی تونم جواب بدم.فقط دست خط بفرستین پلیز!ضرر نخواهید کرد! - - علی مونتی ازم خواسته به این پستش لینک بدم تا در صورت تمایل کمک کنید :) خدايا دلمان گرفته است...بابت باران سپاس اما لبي تر كن تا آسمان انتظارمان هم كمي باراني شود و روح تشنه و ترك خورده مان! كمي بوي خاك باران خورده بگيرد....شايد دانه هاي بارانت را به ريسمانت تسبيح كرديم و چند دوري ذكر ياشافي دل مرده مان را شفا داد و با دمي و نفسي هوایی تر شديم... خدايا از كاسه لبريز محبت شما كه كم نميشود گاهي هم سكه ايي به قلک قلب ما حواله كني...حتم داريم از خوشي پرواز می كنيم


ادامه مطلب
![]()

![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
خدايا در این بهارت روزگارمان مثل غروبهاي پاييزت خالي از برگ و بار و كمرنگ و بي فروغ است...بتابان نوري از رحمتت كه روشن شود شمع وجودمان
خدايا اين بغضمان گاهي اوقات بدجور گريبانگيرمان ميشود...به تلنگري بشكن اين حباب را تا در هوايت بپريم...هرچند بي بال و پر...
خدايا غرق سكوتيم٬ سكوتي خاص...كه گهگاه ترس برمان ميدارد و از ترس فريادي برميكشيم...اما نميدانيم چرا هرچه فرياد سرمي دهيم ..تغییری در هوا ايجاد نمي كنيم...حتي پري هم نميجنبد از فريادمان.
خدايا هميشه يادمان هست كه يادمان هستيد...كاش ما هم هراز گاهي يادمان نرود كه يادتان كنيم.
| Design By : Night Skin |




